![]() |
![]() |
|
|
سلام خوبید؟ دیگه نیام؟ از دستم عصبانی هستید؟ خوب باشه بابا توضیح میدم. چرا می زنید؟ باور کنید نیومدنم علت داشت. آخه آدم عاقل که بی علت بیخیال دور و برش و به خصوص وبلاگش نمی شه. البته الان خیلی هاتون می گید آدم عاقل نه تو. باشه عیب نداره.اما قبل از محاکمه که قصاص نمی کنن. به خصوص دوست گلم مریم جان.
اول از همه سال نوتون مبارک
بعدشم علت: حتما خیلی از شماها منو با وبلاگای قبلیم می شناسید. هنوزهم نمی خوام بگم واقعا کی هستم اما خیلی هاتون دوستان قبلی وبلاگ های من بودید . تاحالا 6 تا وبلاگ داشتم که با این میشه 7تا. و 2تا از اون وبلاگا وبلاگ منتخب و یکیشون هم پربیننده ترین وبلاگ شده. اما هربار به دلیلی وبلاگ رو در اوجش حذف کردم. شاید چون دیگه خسته شده بودم. من کلا آدمی هستم که از تکرار بدم میاد.
این یه مقدمه بود که بگم:
این مدتی که نبودم واسه این بود که شدیدا احساس روزمرگی می کردم. احساس می کردم همه چی حتی خودم برام تکراریه. نه اینکه شهری که توش بودم ها نه. حتی وقتی می اومدم تهران هم تغییری نمی کرد یا حتی وقتی برای عید رفتیم مسافرت. شاید خیلی از اون جاهایی که رفتم رو قبلا ندیده بودم اما برام تکراری بود. حتما می دونید منظورم چیه. نمی دونم چطوری باید توضیح بدم. حتی عیدهم که اومد من نتونسیتم تغییر کنم. با اینکه دعای تحویل سال رو چندبار هم خوندم. احساس خلاء می کنم. انگار یه چیزی تو زندگیم کمه. اما نمی دونم چی. یه جورایی عجیب غریبه. با اینکه همیشه تو جوع هستم و همه می گن همیشه جمع رو شاد می کنم با اینکه همیشه هر جشن و برنامه ای باشه من توش دعوتم اما خیلی تنهایی رو حس می کنم. شاید علتش این باشه که خیلی از خدای خودم دور شدم. اما باور کنید نمی تونم یعنی نه اینکه نخوام نه اما نمی شه . نمی تونم به خدا نزدیک بشم. نه اینکه خیلی آدم مذهبی ای باشم نه. اما می دونم هروقت گیر افتادم و هروقت احساس تنهایی کردم یکی بوده که کمکم کنه. امات الان میترسم بگم که خداهم دیگه بیخیال من شده. همه می گن ناامیدی بزرگترین گناهه اما من ناامید نیستم فقط وقتی نطقی تر نگاه می کنم میبینم که چرا خدا باید منو با این همه کارای مختلف ببخشه؟
خوب سرتون رو درد نمیارم. همین. حالا از همه برای هزارمین بار تو این وبلاگ عذرخواهی می کنم. وقتی آدم دلخوشی ای برای نوشتن نداشته باشه نمی نویسه. الانم به اصرار چندتا از بچه ها اومدم و نوشتم. قالب وبلاگ رو هم یه چیز تقریبا شاد انتخاب کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.
سال خوبی در پیش داشته باشید. شاد و سرزنده باشید.
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:15 توسط شاید |
|
سلام دوستای گلم و یه دنیا شرمندگی. ببخشید که انقدر دیر آپ میکنم. اما بذارید علتش رو بگم شاید منو بببخشید. راستش من یه دانشجوی خوابگاهی هستم . چند روز اول مهر درگیر کارای خوابگاه و دانشگاه بودم. بعد از اون هم کلی سرم شلوغ بود. من از اون دسته آدمام که دوست ندارم یک بعدی باشم و صرفا تو دانشگاه درس بخونم. بنابراین به عنوان یکی از بچه های فعال تو کارای فرهنگی عضو کانون ها شدم. اواسط مهر بود که یه جشن برای آسایشگاه جذامی های باباباغی تبریز / که تنها آسایشگاه جذامی تو ایرانه/ برنامه ریزی کریدم . این جشن با مشارکت سه تا بخش اجرا شد: کانون هنرهای تجسمی و صنایع دستی که که کار طراحی دکور و نور و صحنه رو برعهده داشت. کانون چتر سبز که کار هماهنگی با آسایشگاه و انتخاب سخنران رو و همین طور هزینه ها رو متقبل شد و بعد هم خود آسایشگاه باباباغی. در مورد آسایشگاه میتونید اطلاعات رو از این لینکی که پایین براتون میذارم بدست بیارید چون توضیح در مورد اون به زمان نیاز داره و من هم ساعت ۱۰ کلاس دارم. اگه فیلم این خانه سیاه است ساخته ی فروغ فرخزاد رو دیده باشید حتما می دونیم من چی میگم. این لینکش: آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز اما در مورد کارامون و اینکه چرا من انقدر تو آپ کردن وبلاگ تعلل کردم. یه دوهفته ای درگیر کارا و دکور بودیم تا بالاخره با استقبال بسیار خوب مردم و مسئولا این جشن به خوبی و خوشی تموم شد. عصر وقتی منتظر اومدم سرویسا بودیم تا مارو با خودشون به شهر ببرن( باباباغی در ۱۲ کیلومتری تبریز قرار داره و حدودا دو ساعتی از شهر فاصله داره) من شیطنتم گل کرد و تو اون هوای سرد یه بطری پر آب معدنی رو روی یکی از پسرا خالی کردم. اونم به تلافی کار من دوید دنبالم تا متقابلا در حقم لطف کنه. منم شروع کردم به فرار کردن که چون برگشتم ببینم هنوز پشت سرم هست یا نه دیوار روبروم رو ندیدم و با کله رفتم تو دیوار. حدود یه ساعتی بیهوش بودم و بعد با کمک سه تا از پسرا که همکارم بودن و از دوستان صمیمیم رفتم بیمارستان. که البته بهتره بگم بردنم بیمارستان چون من بیهوش بودم و نمی تونستم راه برم. بعد از کلی مراقبت های ویژه و ام آر آی و سیتی اسکن و هزار تا درمون دیگه ساعت ۱۲ منو بردن خوابگاه. حالا تصور کنید ساعت ۱۲:۳۰ سه تا پسر و من جلوی خوابگاه دخترونه. مسئول خوابگاه که اجازه ی ورود بهم نداد تا وقتی که بچه ها پرونده پزشکیمو نشون دادن. بعد هم کلی بنده خوا هارو سین جیم کرد که شما چه نسبتی با ایشون دارید. خلاصه ساعت ۱ اجازه دادن من برم تو اتاقم و اوناهم برن خوابگاه و خونه ی خودشون. بعد از اون ماجرا من با همه ی دخترای تبریزی مون قطع رابطه کردم چون با اینکه برای خانواده هاشون مهم نبود که اونا تا هر موقعی از شب کجا باشن/ نموندن تا به من که این همه تو هر کاری مثل احمقا بهشون کمک کرده بودم و واقعا مایه گذاشته بودم کمک کنن تا من با سه تا پسر نرم خوابگاه که بعد الان هنوزم که هوزه هم اتاقی های الاغم بهم گیر ندن که اون پسرا کی بودن و چرا اونا آوردنت. یکی نیست بهشون بگه شما که انقدر ادعاتون میشه چرا هیچکدوم برای کمک حتی نیومدید پایین؟ چرا برای آزمایشای بعدی باهام نیومدید بیمارستان که من بازم مجبور نشم با غریبه ها!!!!!!!!!!! برم؟ خلاصه ببخشید که خیلی حرفیدم. اما همش در و دل بود که هیچکی نبود بهش بگم جز همون سه نفر و خدا. حتی خانواده خبر ندارن چون دیدم اگه بهشون بگم جز نگران کردنشون کاری انجام ندادم. برام دعا می کنید از دست این آدمای خل و چل و احمق که فقط یه مشت چرت و پرت یاد گرفتن تحویلت بدن راحت شم؟ دیگه دارم از دست کاراشون دیوانه می شم. شما بگید چکار کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:30 توسط شاید |
|
|
سلاااااااااااااااام. یه سلام پر از انرژی مثبت. با کلی ذوق. و یه دنیا تشکر. از همه ی شما دوستای گلی که نسبت به من لطف داشتید و به وبلاگم سر زدید. ممنون از این همه انرژی مثبت. چه می کنید با ماه رمضون؟ من که هوام کمی تا قسمتی ابری با رگبارهای پراکنده ی ...... ببخشید انقدر این چند روز تو حال و هوای یه تحقیق در مورد هواشناسی بودم حسابی جو قضیه منو گرفته. کجا بودم؟ آهان خوب من که خوبم. خدا حسابی داره بهم لطف می کنه و خلاصه خیلی هوادارم شده. دمش گرم. امیدوارم شما هم سرحال باشید. خواستم تا یه موضوع خوب پیدا کنم الالحساب یکی از شعرای خودمو بذارم که دیدم فعلا جاش نیست. فکر بد نکنید. دیدم الان که همه انرژی مثبت می دن من چرا فاز منفی بدم؟پس بی خیال شدم.به جاش چندتا جمله ی قشنگ براتون انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد. راستی اگه خدا بخواد برای دفعه ی بعد یه سری نکته در مورد کوهنوردی که یکی از ورزش های مورد علاقه ی منه. براتون یه مطلب پست کنم. اما اینجا جاش نبود. و اما جمله هایی که گفتم: 1) ستاره ی بخت هیچکس شوم نیست، این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر می کنیم.( ارنست همینگوی) 2) اگر در آسمان قصری ساخته ای، کار بیهوده ای نکرده ای اما اینک، پایه های قصر خویش را زیر آن بنا کن. (توریو) 3) در زندگی بسیاری از انسانها بزرگ هستند و برخی خوب. اما نادرند کسانی که هم بزرگ باشند و هم خوب. (کالتن) 4) خدمت به خدا در نیکی به خلق خداست. اما مردم اغلب دعا کردن را برمی گزینند، از آن رو که طاعتی سهل تر است.( امیلی دیکنسون) 5) اولین گام در راه آگاهی ، درک جهل است.( بی . بی. پیماستر) 6) عاقل آن نیست که خوب را از بد تشخیص دهد، عاقل آن است که از میان دو بد آن را که ضررش کمتر است بشناسد. (؟) 7) اگر به کاری غیر از شناخت خود مشغولی ، در تاریکی ها متحیر می مانی.(؟) 8) صبح روشن است ، برای آنان که چشمی برای دیدن دارند.(امام علی ) مخلص همگی. مارو تو این شبا یادتون نره که بدجوری محتاجیم به دعا. راستی تا یادم نرفته بگم انقدر با html کار نکردم یادم رفته چی جوری باید کدای جاوا رو وارد کنم. کسی هست به من بگه؟ هرچی به این مخم فشار آوردم یادم نیافتاد. دست آخر هم رفتم سراغ دفتر اطلاعات کامپیوتریم دیدم نیست. حسابی کلافه شدم. کس هست آیا که این کلافه ی سردرگم را راه نجاتی نشان دهد؟ بابا می خوام قالبمو عوض کنم. نمی شه که نمی شه. منتظر یاری سبزتان هستیم. شماره حساب....... خیلی چاکریم. فعلا بای. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:47 توسط شاید |
|
|
سلام. وقتی موقع ثبت وبلاگ موضوع وبلاگ ازم خواسته شد، نمی دونستم چی باید بنویسم. علتش هم کاملا مشخص بود. چون در نظر نداشتم به یک مساله ی خاصمحدودش کنم. می دونید؟ دلم نمی خواد یک بعدی باشه دوست دارم در همه ی زمینه ها مطلب داشته باشه. هم آموزشی، هم اطلاعات عمومی هم شعرای خودم، هم اشعار شاعران ایرانی و خارجی،تاریخی، و هم خاطراتم. دلم می خواد وبلاگ مفیدی بشه. و دوست دارم شما بهم بگید دوست دارین در مورد چی براتون مطلب بذارم. اگر در سطح اطلاعات خودم باشه که در خدمتم. و اگر خودم ازش اطلاع نداشته باشم، براتون مطلب رو پیدا می کنم. در ضمن تو فکر طراحی یه قالب جدید برا وبلاگم هستم و ازتون ممنون می شم بهم بگید با این وبلاگ همه کاره چه قالبی همخوانی داره تا همون رو طراحی کنم. فعلا یه متن کوتاه رو تقدیم به همه ی شما می کنم تا بعد . اما اول اجازه بدین یه توضیح کوچولو هم در مورد این متن خدمتتون عرض کنم: **این متن رو یکی از بهترین دوستام بهم هدیه داد و ازم خواست تا خوب بهش فکر کنم. ولی من یه کم دیر فهمیدم.و وقتی خواستم ازش تشکر کنم دیگه نبود.و حالا دلم می خواد اون رو تقدیم می کنم به همه ی اونایی که دوستشون دارم. به شما. که امیدوارم دوستان خوب و مفیدی برای هم باشیم.
برای خودم، برای خودت: وقتی خوشبختی را می پذیری ، رنج را نیز پذیرا می شوی. هشیاری را که بر می گزینی، گاه گیج و مغشوش می شوی. بر دیگران که غالب می شوی، مغلوب آنان نیز می گردی. هر قدمی که به جلو بر می داری، قدمی دیگر را پشت سر می نهی. پس تو! آری تو! تویی که طلوع خورشید را می پذیری، چگونه از غروب آن گریزی خواهی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
شاد باشید. راستی از فردا ماه رمضونه مارو فراموش نکنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:3 توسط شاید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من از مرگ نمی ترسم
هراس من همه از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از آزادی انسان فزون باشد |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 آبان 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|